تمامِ عمر؛ پرسش های غلط

تمامِ عمر؛ پرسش های غلط

درباره ی چهار فیلم در سومین روز سینما حقیقت۹۶

نوشته ی مهدی شهسوار


آخرین سانسِ یک جشنواره رمقِ زیادی برای تماشا می خواهد و آدم ترجیح می دهد بین پنج سالنِ نمایش دهنده، آنی را انتخاب کند که فیلم های کوتاه تر نمایش می دهد، یا سراغ فیلمی برود که با داستانِ جذاب، تصاویر زیبا و تدوین پر تحرک آدم را بجنباند. اما در سانسِ آخرِ سالنِ یک جشنواره سینما حقیقت فیلمی نمایش داده شد که بعد از حدود بیست دقیقه، آدم ها در گروه های دونفره یا پنج-شش نفره سالن را ترک می کردند. با این حال «تبعیدی» برای من بهترین فیلمِ امروز جشنواره بود و حالا که چهار ساعت و بیست دقیقه از بامداد چهارشنبه می گذرد، هنوز در حال و هوای فیلمی ام که چیزی نزدیک به بیست سال از زندگی یک جوانِ مهاجر برزیلی در فرانسه را تصویر کرد.




اما پیش از ادامه ی بحثِ فیلمِ «تبعیدی» و دلایل تاثیرگذاری اش، باید بگویم سومین فیلمی که دیروز در جشنواره دیدم هم مستندی با موضوعِ تبعید بود؛ «زنبورک در گامِ مینور» که آن هم چشم اندازی بسیار تاثیرگذار از یک زندگی بود. داستانِ «حمید نفیسی» پژوهشگرِ حوزه ی سینما که «مریم سپهری» روایتی ۶۰ دقیقه ای و الهام بخش از زندگی یک سینما نویسِ در تبعید ساخته بود. پرتره ای واقعگرا و دور از قهرمان سازی از کسی که با ممارست چهار جلد تاریخ سینمای اجتماعی ایران را تالیف کرده. جدای از ضرب آهنگ منظمِ فیلم که به ما اجازه می داد وارد قسمت های عمیقِ زندگی مردی با اندیشه های خاص خودش بشویم، چیزی که از این مستند، پرتره ای چشم نواز ساخته بود، تصاویر و رنگ و نورِ آن بود. به غیر از صحنه های داخلی انتهای فیلم که قسمتی از جشن تولد ۷۰ سالگی نفیسی بودند، بیشتر فضای فیلم در نورِ روز فیلمبرداری شده بود و این به تصویربردار و ادیتورِ رنگ و نور اجازه داده بود تصاویر چشم گیری را خلق کنند. می دانیم که تصویرهای زیبا با نور و رنگِ خارق العاده شاید برگِ برنده ی یک مستند نباشند. نتایجِ معکوسِ این فرمون را زیاد دیده ایم. چون روایت را از واقعیت به کارت پستالِ آن تبدیل می کنند. اما در «زنبورک در گامِ مینور» رنگ و نور بخشی از بارِ نوستالژیکِ روایت را به دوش می کشند که خاصیتِ داستانِ زندگی در تبعید است. زنبورک... را دوست داشتم بخاطرِ روایتِ متین از مردی که همین صفت برایش برازنده است.


پیش از زنبورک... فیلم ۳۰ دقیقه ای «بی گدار» ساخته علیرضا دهقان نمایش داده شد. درباره فاجعه آب. هرچند راویِ مستند سعی داشت با بیانِ آمارِ تکان دهنده درباره وضعیت برداشت غیراصولی از منابع زیرزمینی اهمیت موضوع فیلم را درشت نمایی کند که کمی کلافه کننده بود، اما تک رنگ بودنِ فیلم و تصاویر و تدوین، خشکی گفتار متن را گرفته بودند و تضاد بین سیال بودنِ آب و خشکی کویر ضرب آهنگِ خوبی درست کرده بودند.


سر زدنِ امروز من به جشنواره بیشتر بخاطرِ دعوت به تماشای «فرزند» ساخته رضا فخاری بود. بعد از تماشای فیلم از خودم پرسیدم کدام روایت جذاب تر است: جوانی که به جنگ می رود، کشته می شود، در سردخانه می فهمند زنده است، دکتر به او می گوید باید تا آخر عمر ساعت های زیادی پیاده روی کند تا از آسیب جراحی و ترکش ها نمیرد.


یا این روایت: مردی میان سال که چهار فرزند با مشکلات اعصاب و روان دارد، چشم هایش به طرز عجیبی مجروح اند، جمجمه اش تغییر شکل پیده کرده و ۱۸ ساعت در شبانه روز پیاده روی می کند. چرا؟


روایت اول چیزی است که من در سالن ۳ پردیس چهارسو دیدم و روایت دوم را در ذهنم ساختم. برای من زندگی یک انسان در زمانِ حال تکمیل شده است، اما کنجکاوی در سرنوشت اش را همین «چرا؟» میسر می کند. در «زنبورک...» جایی «سعید نفیسی» می گوید: انسان می تواند معمار سرنوشت خودش باشد و فکر می کنم اگر در مستندِ ۳۴ دقیقه ای «فرزند» فصلِ سوم که در زمان حال می گذرد به فصل اول منتقل می شد و بین آن «چرا؟» و جمله های درخشانِ «شاید انقدر راه می رود که فراموش نشود» و یا «جنگ خیلی قشنگ بود» فاصله ی ۳۰ دقیقه ای می افتاد، داستانِ تکان دهنده تری روایت می شد. البته اگر ما هم معتقد باشیم مستند پاسخ به یک سوال است.


در تماشای «تبعیدی» اما مرتب از خودمان می پرسیم این فیلم درباره ی چیست؟ ابتدای فیلم فکر می کنیم همانطور که مارسلو می گوید: داستانِ جوانِ برزیلی مهاجری را می بینیم که بخاطرِ تحقق رویای بازیگری به پاریس رفته. رفته رفته می فهمیم نداشتنِ ویزای اقامت برای این مهاجرِ جوان دردسرساز می شود و ما هم به همراه او با رویای بازیگری خداحافظی می کنیم. در خلال این بیست و چند سالِ واقعی، فقط در چند دقیقه او را با دختری می بینیم. و آن جا که انتظار داریم جفتش را پیدا کرده باشد می گوید: بعد از مدتی فهمیدیم می توانیم فقط دوستانِ خوبی برای هم باشیم(جاست فِرِند). و او تا انتهای داستان تنها، بی کار، بی خانمان، بی خانواده و بی خود است. پس این فیلم درباره ی چست؟ (بعضی از تماشاگرها سینما را ترک می کردند) چرا «مارسلو نوائیس تِلِس» بیست و چند سال از عمرش را با یک دوربین سوپر هشت، صرفِ بازسازی زندگی این آدم کرده؟ (چهار نفر که کنارم نشسته بودند بلند شدند و رفتند و شنیدم یکی شان گفت: حسابی سرکاریم!)


آنهایی که در سالن ماندند یا جای دیگری برای رفتن نداشتند، یا آنقدر سینما را دوست داشتند که می خواستند بدانند آخر این ماجراجویی خسته کننده به کجا می رسد. و یا خودشان آنقدر تنهایی را تجربه کرده بودند که قسمت هایی از زندگی خودشان را در زندگی راوی فیلم می دیدند. شما باید چند سال شب ها تنها خوابیده باشید و صبح ها تنها بیدار شده باشید که بتوانید سکوتِ این روایت را تحمل کنید.


در یک سوم پایانی فیلم، وقتی مادرِ راوی به فرانسه می آید دو نقل قول از او گرهِ داستان را باز می کند. حرف هایی که سوغاتِ یک مادر به پسرِ تبعیدی اش هستند. درست همانجا که راوی صحبت از سوغاتی می کند؛ «تنها چیزهایی که متعلق ما هستند، کسالت ها و غم‌هایمان هستند، چون درونمان بیتوته کرده‌اند.» و «همه ی عمرمان را با سوالهای اشتباه سر می‌کنیم»


اگر معتقد باشیم مستند پاسخ به یک سوال است، «تبعیدی» با روایت واقع گرا، گفتارِ متنِ درخشان و ساختارِ خاص اش، درباره ی همین نقل قولِ آخریست.